چهارشنبه, مهر 04, 1397

لوگو خانواده جوان

خاطرات يك روانشناس - خانواده 606

 

 

عشق منادی مرگ نیست

 


بعد از یکی دو ماه به تهران رفتم و برایش آپارتمانی اجاره کردم و او به تهران رفت و در کلاس هنری یکی از استادان درجه یک رشته مورد علاقه‌اش ثبت نام کرد. در طول پنج شش ماه بعد چند هفته یک بار به بهانه قرارداد کاری و خرید دستگاه و لوازم به تهران می‌آمدم و چند روز نزد او می‌ماندم و همیشه نگران تنهایی او بودم تا آن که سرانجام تصمیمی جنون آسا گرفتم.

من و دانشجوی کارورز با کنجکاوی و هیجان، تقریباً یک صدا پرسیدیم.

- چه تصمیمی؟

مراجع گفت:

کارگاه خودم را فروختم. نصف پولش را خودم برداشتم و نصف دیگرش را به حساب همسرم ریختم و سهم خودم در کارگاه دوم را به نام پسر بزرگم کردم که به کارم علاقه داشت و با آن آشنا بود و به خانواده گفتم که می‌روم ببینم در تهران شرایط کاری چطور است تا به آن جا مهاجرت کنیم و بعد از آن دیگر هیچ گونه تماسی با خانواده نداشتم و از هشت سال پیش ساکن تهران هستم.

- خانواده‌تان بعد از عزیمت شما چه کردند؟

- ابتدا شریکم مشکوک شد و نزد خانواده عاطفه رفت و سراغ او را گرفت و چون عاطفه ازدواج ما را مخفی کرده بود، آن‌ها نتوانستند اطلاعاتی به شریکم بدهند. خانواده‌ام به پلیس مراجعه و اعلام کردند من مفقود شده‌ام و حتی بارها و بارها به سردخانه شهرمان و تهران مراجعه کردند تا جسد‌های بدون هویت را شناسایی کنند. بعد از دو سال که از من خبری نشد، برایم ختم گرفتند و بعدها عاطفه از طریق خانواده‌اش خبردار شد که خانواده‌ام فکر می‌کردند به من الهام شده بود که قرار است در تصادف یا قتلی از بین بروم و به همان دلیل کارهای مالی را انجام داده بودم.

- شما دلت برای همسر و فرزندانت تنگ نمی‌شد؟

- چرا، حتی برای زادگاهم هم دلم تنگ می‌شد، اما عاطفه تمام زندگی من بود.

- زندگی مشترک شما در آن هشت سال چطور بود؟

و...

ادامه مطلب را در مجله خانواده 606 بخوانید.

 

با ما در تماس باشید

  • تهران، خیابان طالقانی، خیابان حافظ، خیابان رودسر غربی، روبروی ساختمان مرکزی وزارت نفت - پلاک 13
  • 02188943807 - 9

اوقات شرعی