شنبه, تیر 02, 1397

لوگو خانواده جوان

خاطرات يك روانشناس - خانواده 601

 

خانه‌ای در مسیر توفان

 


نوشته: دكتر ربابه غفارتبریزی

روان‌شناس بالینی

 

از دوران کودکی زمینه علاقه به روانشناسی، شناختن آدم‌ها و شنیدن قصه زندگیشان را در خودم احساس می‌کردم. هنگامی که با خانواده به یک مکان عمومی یا رستوران می‌رفتیم به افراد دور و برمان می‌نگریستم و در تخیلاتم به آن‌ها شغل و تحصیلات داده و مجسم می‌کردم در کجا سکونت دارند، شخصیت، روابط و الگوی تعاملی‌شان به چه نحو است و البته خیره شدن به انسان‌ها بدون آن که متوجه شوند، کار سختی بود و گاهی هم جسارت مرا، با نگاهی تند پاسخ می‌دادند. در مرکز مشاوره نیز زمانی که از سالن انتظار عبور می‌کنم با مشاهده مراجعین منتظر  چنین تخیلاتی در ذهنم جولان می‌دهد.

در یک روز ابری پاییز 96، منشی مرکز فنجانی چای برایم آورد و اطلاع داد که مراجع بعدی بانویی است که منتظر مانده شوهرش اتومبیل را پارک کند و بعد، به اتفاق یکدیگر وارد مطب بشوند.

بعد از رفتن منشی، در اتاق نیمه باز مانده و من در حین نوشیدن چای با همان ذهن جستجوگر به زن مراجع نگریستم، که پایش را روی پای دیگر انداخته، شانه‌ها را به عقب برده و سرش را به چپ  و راست می‌برد و با قدری تحقیر به سر و وضع بسیار ساده و بی‌تجمل مرکز می‌نگریست.

ناخودآگاه لبخندی زده و به خودم گفتم:

«مثل اینکه روز دشواری در پیش دارم».

آن هنگام تصورات من با برخاستن ناگهانی زن از روی صندلی قطع شد و چند ثانیه بعد وی و شوهرش وارد شدند. از دیدن مرد قدری شوکه شدم. او بهروز بود. مراجعی که حدود پنج سال پیش به همراه دختر مورد علاقه‌اش الهه - برای مشاوره ازدواج مراجعه کرده بود. او نیز از دیدن من متعجب شد، اما انگار هر دو طبق قراری ناگفته می‌دانستیم که باید مهر سکوت بر لب بزنیم. مرد چند سال جوان‌تر از زن به نظر می‌رسید و بعد از سلام و علیک و دعوت آنان به نشستن پرسیدم:

- چه کمکی از دست من ساخته است؟

بهروز با دست اشاره‌ای به همسرش کرد و گفت:

- پیشنهاد مشاوره را سحر داده و بهتر است خودش شروع کند.

سحر نفس عمیقی کشیده و گفت:

- خانم دکتر! ما زندگی خوبی داشتیم، به همدیگر علاقه‌مند بودیم و پسر دو ساله‌مان سینا، رنگ و بوی تازه‌تری به زندگی‌مان داده بود و همه حسرت زندگی ما را می‌خوردند، تا آن که...

زن بغض خود را فرو برد و اضافه کرد:

- تا آن که پدر بهروز دو ماه و نیم قبل بر اثر ایست قلبی فوت کرد و با مرگ او همه چیز تغییر کرد و بهروز تبدیل شد به آدمی با اخلاق و رفتار جدید. قبلاً مهربان و انعطاف‌پذیر بود و حالا بی‌محبت و لجباز شده است.

رو به بهروز تسلیت گفتم و ادامه دادم:

و...

ادامه مطلب را در مجله خانواده 601 بخوانید.

با ما در تماس باشید

  • تهران، خیابان طالقانی، خیابان حافظ، خیابان رودسر غربی، روبروی ساختمان مرکزی وزارت نفت - پلاک 13
  • 02188943807 - 9

اوقات شرعی