دوشنبه, ارديبهشت 31, 1397

لوگو خانواده جوان

خاطرات يك روانشناس - خانواده 596

غنچه پژمرده

 

نوشته: دكتر ربابه غفارتبریزی

روان‌شناس بالینی

 

یک بار که در حضور خودش جواب انتقاد مادر شوهرم را دادم در مقابل همه به صورتم سیلی زد. فردای آن روز به حالت قهر به خانه مادر رفتم و التماس کردم طلاق مرا بگیرند، اما مادرم گفت تمام مردها همین طورند، پدرم هم چنین بوده و به مرور بهتر شده است

 

 

 

 

غروب یکی از روزهای آذرماه زن و مردی، به همراه حمیده، فرزند 17 ساله‌شان وارد اتاق مشاوره شدند. مادر زنی شیک‌پوش و برازنده و پدر مردی موقر و خوش برخورد بود. به نظر می‌رسید هر دو افرادی قاطع هستند، فرزندشان حمیده، قدری اضافه‌ وزن داشت که با نحوه نشستن او روی لبه صندلی مشخص شد اعتماد به نفس چندانی ندارد. او با اضطراب به چهره من نگاه می‌کرد و انگار در ذهنش می‌پرسید: تو مرا چطور می‌بینی و ارزیابی می‌کنی؟

مادر خانواده، سرحرف را باز کرد و گفت:

- برای دخترم مراجعه کرده‌ایم. البته شوهرش از قضیه خبر ندارد چون کلاً به مشاوره و روانشناس معتقد نیست. لطفاً مراجعه ما محرمانه بماند.

- نگران نباشید. رازداری اصل اول هر مشاوره است.

فقط اجازه بدهید مشخصات فرزندتان را تصحیح کنم. چون تصور می‌کردم مجرد است و به این جهت، از شما در این باره چیزی نپرسیدم.  دختران عقد شده است، یا زندگی مشترک را شروع کرده؟

- از یک سال پیش زندگی مشترک را شروع کرده است؟

از مادر و دختر خواستم تا هر کدام که مایلند در مورد مشکل مورد نظرشان حرف بزنند.

مادر و دختر همزمان مشکل را بیان کردند.

- مادر گفت:

- دخترم اعتماد به نفس ندارد و در هیچ کاری موفق نیست.

حمیده گفت:

- مادرم مرا تحقیر و سرزنش می‌کند.

- به نظر می‌ر‌سید مادر و دختر حرف‌های زیادی برای گفتن دارند. منتظر شنیدن بقیه‌ حرف‌هایشان ماندم و مادر ادامه داد:

- دخترم دوست دارد از صبح تا شب فقط بخورد و بخوابد. به فکر اندامش نیست. بعد از ازدواج 10 کیلو اضافه وزن پیدا کرده، برای تکمیل تحصیلش به مدرسه شبانه می‌رود، اما به هیچ وجه درس نمی‌خواند و نمرات ترم گذشته‌اش بسیار پایین بود. علاوه بر این، به شوهرش نمی‌رسد، روی اثاثیه خانه‌اش یک وجب خاک نشسته، شوهرش از خوردن غذای حاضری و غذای بیرون به ستوه آمده و به این جهت، گاهی عصبانی می‌شود و به همه ما پرخاش می‌کند، اما بعد پشیمان می‌شود و گریه و عذرخواهی می‌کند. واقعاً نمی‌دانیم چه کنیم.

موقع حرف زدن، پدر حمیده با اندوه به یک نقطه خیره شده بود و حمیده با بی‌قراری تکان می‌خورد و ناخنش را می‌جوید. نگاه دلجویانه‌ای به او انداختم:

- دخترم، راحت به صندلی تکیه بده و نفس عمیقی بکش، اینجا دادگاه ارزیابی تو نیست. من و پدر و مادرت قصد داریم به تو کمک کنیم تا شادتر و کارآمدتر زندگی کنی. هر وقت دوست داشتی از مشکلاتت بگو. ما همه با تو در یک سنگر هستیم.

حمیده، لبخند مظلومانه‌ای زد و گفت:

و...

ادامه مطلب را در مجله خانواده 596 بخوانید.

با ما در تماس باشید

  • تهران، خیابان طالقانی، خیابان حافظ، خیابان رودسر غربی، روبروی ساختمان مرکزی وزارت نفت - پلاک 13
  • 02188943807 - 9

اوقات شرعی